هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
526
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
ددمنشانهاى كه به بالاترين حد خود رسيده بود ، خشم و نفرت هويدا بود و گفت : اى حسن ، مگر نمىدانى كه خليفه وداع كردن ابو ذر و سخن گفتن با او را قدغن كرده حال اگر اين موضوع را نمىدانستى بدان . امير المؤمنين اين برخورد او را تحمل نكرد و مركبش را كه سعى مىكرد حايل مردم گرداند و راه را بوسيله آن ببندد ، بيكسو راند و به او فرمود : كنارهگير كه خدا ترا به دوزخ رهسپار كند . مروان نيز گورش را گم كرد و به شكايت نزد عثمان رفت . امير المؤمنين نزد ابو ذر رفت و او را وداع گفت : و طى سخنانى خطاب به او موضع خود را در برابر سلطهء حاكم و نيز برخورد آن را با وى شخصا ، معلوم گردانيد و همه گونه نبرد و مبارزهاى را كه ميان گروه متدين و پايبند آيينى كه تن به هيچ فشارى نمىدهد و به حساب اسلام سازش نمىكند و به هر قيمت ، تحت تأثير فشارها و وعد و وعيدها قرار نمىگيرد از يكسو و هيئت حاكمه بنى اميهاى كه از قدرت براى تسلط بر مردم و بازگرداندن مظاهر جاهليت به همه اشكال آن ، سوء استفاده كردهاند از سوى ديگر را بر شمرد كه ما در فصلهاى پيش متن سخنانى را كه در وداع ابو ذر ايراد فرمود ، نقل كرديم . امام حسن بن على ( ع ) نيز به او نزديك شد و با كلماتى برخاسته از درد و رنج و تأثرى كه از برخورد با ابو ذر و ديگر بزرگان صحابه او را وداع كرد و فرمود : عمو جان اگر نه آن بود كه وداعكننده بايد ساكت شود و وداع شونده بايد راه خود پيش گيرد سخنم را اگر چه با تأسف و درد ، كوتاه مىكنم و مىگويمت كه حال كه اينان ترا نشانه گرفتهاند با ياد آوردن تهى بودن اين دنيا و سختى و خشونت آن ، از دنيا دورى گزين و با اميد به آينده ، شكيبايى پيشه كن تا بالاخره پيامبرت را ملاقات كنى و خداوند كه بهترين داوران است ميان تو و آنان ، به داورى نشيند . پس از آنكه امام حسين ( ع ) و ابن عباس و ديگر مشايعت كنندگان سخن گفتند ابو ذر رو به على و حسن و حسين عليهم السلام كرد و گفت : اى اهل بيت خداى شما را رحمت كند هرگاه شما را ببينم به ياد رسول خدا مىافتم من در مدينه جز شما ، اميد و جز دوريتان ، ملالى ندارم من در حجاز بر معاويه گران آمدم همچنانكه در شام معاويه تاب تحملم نياورد و خوش نداشت كه در كنار برادران و پسر خالهاش در كوفه و بصره باشم لذا مرا به جايى فرستاد كه جز خدا هيچ يار و ياور و پشتيبانى در آن ندارم به خدا سوگند كه من جز خدا ، دوستى نمىخواهم و جز از او ، باكى ندارم و آن صحابى بزرگوار زندگى